همه ی فرزندان من
دیروز فهمیدم من و القاعده هم سنیم! هر دو متولد 1988 هستیم. با این تفاوت که مرا مادرم به دنیا آورد و القاعده را بن لادن. حالا من گشتم و گشتم تا یک نکته ی اخلاقی مثبت در وجود این القاعده پیدا کنم که بشود ازش یاد گرفت. تنها چیزی که به ذهنم رسید مسئولیت پذیری بود! القاعده خیلی مسئولیت پذیر است. این گروه تروریستی هم سن و سال من یک خصوصیت خوب دارد. اصلا حتی بدترین ها و کثافت ترین ها هم خصوصیت خوب دارند. می خواهم مسئولیت همه ی کارهایم را به عهده بگیرم...چه خوب چه بد! می خواهم مسئولیت پذیر باشم آن هم در حد القاعده!
سال ها قبل یکی از سرگرمی های زندگی ام این بود که آخر زمستان توی جیب کاپشن ها و بارانی مشکی دراز مسخره ام مقداری پول و یک نامه و یک سری چیزهای دوستن داشتنی کوچولو موچولو می گذاشتم و لباس های زمستانی را می گذاشتم توی چمدان تا سال آینده پیدایشان کنم و کلی ذوق کنم با دیدن پول ها و آن نامه و به مسخرگی افکار پارسالم بخندم. حتی یادم هست یک بار وقتی دبستان بودم داخل یک صندوقچه ی فلزی کوچولو را پر از سکه های 5 و 10 تومانی کردم و داخل باغچه کنار درخت لیموشیرین دفنش کردم. پنج شش ماه بعد وقتی زمین را می کندم باغچه پر از کرم های دراز صورتی رنگ بود و هر بار که یک قاشق خاک برمی داشتم یکی دو تا کرم تبدیل به دو قسمت می شدند و یک سری چیزهای ژله ای از داخل شکمشان بیرون می زد که بوی ماهی گلی سر سفره ی عید را می داد. وقتی صندوقچه را پیدا کردم حس آن دزد دریایی یک چشم که به جای یکی از دست هایش یک قلاب بود و همیشه به دنبال گنج می گشت و بالاخره هم پیدا می کرد را داشتم!!! و بعد به سبک همین شخصیت های توی کارتن ها سکه ها را از بالا می ریختم پایین و کلی ذوق می کردم و با صدای بلند می خندیدم. صندوقچه حسابی زنگ زده بود و داخلش پر از خاک و کثافت بود. حتی یک نامه هم کنارش گذاشته بودم که داخلش یک سری علامت هایی بود که هر چه فکر می کردم یادم نمی آمد چی بودند و چندین روز طول کشید تا فهمیدم منظورم چی بوده!!! کلا عاشق این جور ماجراجویی ها بودم.
حالا اما می آیم اینجا می نویسم و گاهی که آرشیو را زیر و رو می کنم به بعضی از افکار قبلم می خندم! با بعضی ها اما گریه می کنم و گاهی هم تاسف می خورم!



دیشب که اخبار در حال پخش وقایع این روزهای سوریه بود عجیب دلم گرفته بود. فکرم پیش بی خانمانان و بازماندگان جنگ بود. به هزاران و شاید میلیون ها آواره ای فکر می کردم که وقتی شب سر بر بالین می گذارند امیدی ندارند طلوع صبح فردا را ببینند. به کودکان یتیمی فکر می کردم که بی گناه در آتش قدرت طلبی ها و زیاده خواهی های یک عده نفهم می سوزند و روحم مچاله می شد. آخر مگر فرقی هم دارد که آدم با سلاح شیمیایی کشته شود یا با بمب و موشک؟ چرا فقط کشتن با سلاح شیمیایی اووف است و دل جامعه ی جهانی را به درد می آورد؟ قول می دهند که دیگر از سلاح شیمیایی استفاده نکنند و یک جور دیگری آدم بکشند که بد نباشد.
توی همین فکرها بودم که جمله ای مانع از جاری شدن اشک های همیشه دم مشکم شد. خواهرم با حالت اندوهناکی پرسید: آخی!!! بیچاره زکیه! یعنی الان زنده ست؟! همین یک جمله کافی بود تا به سال های دور برگردم به زمانی که کلاس پنجم بودم. زکیه را یادتان هست؟ همان دختر دماغ درازی که به زور می خواستند بکنندش توی پاچه ی پسری که دوستش نداشت! نام سریالش سرای ابریشم بود. از زکیه خوشمان نمی آمد فقط به خاطر این که لاغر و دراز بود و دماغش یک قوز گنده داشت. به جایش همه سوزان نجم الدین را دوست داشتند چون زیبا بود. کسی چه می داند شاید پسرهای آن زمان به جای بانو سوسانو عاشق سوزان می شدند و شب ها خواب می دیدند سوزان عروس رویاهایشان است!
بله یک زمانی که شاید شما یادتان نباشد ما سریال های سوری می دیدیم. حالا اما به خاطر همه ی کم لطفی هایی که نسبت به زکیه داشتم نگرانش هستم. یعنی حالا حالش چه طور است؟ اصلا زنده است؟!!
پ.ن: من لینک هایم را می خواهم!!!!!!
شنیدن نام هاشیموتو شما را یاد چه چیزی می اندازد؟ فکر می کنید چی باشد خوب است؟ مثلا نام یکی از جاهای دیدنی هیروشیما؟ یکی از فنون کاراته یا تکواندو؟ یاد فیلم های بروسلی و جکی چان و این قسم بازیگرها می افتید؟ شاید هم فقط چهره ی چشم بادامی ها توی ذهنتان مجسم شود! به هر حال جوابتان هر کدام از این ها که باشد و یا هر چیز دیگری که به مخیله تان رسیده باید بگویم که سخت در اشتباهید!!! هاشیموتو حتی با آن شخصیت جهانگرد سریال مدرسه ی موش ها (موشیرو میشونه) هم هیچ نسبتی ندارد. هاشیموتو نام بیماری این بنده ی حقیر است. قصد کلاس گذاشتن و پز دادن ندارم اما خب چه کنیم دیگر؟ نام بیماری مان هم باکلاس است! حتی از میگرن هم باکلاس تر است که بعضی ها مدام پزش را می دهند. دوستان! من هاشیموتو دارم! نمی دانم چه مرضی ست که این سیستم ایمنی من عین مازوخیسمی ها هی به اعضای خودی حمله می کند؟! البته به همه ی اعضا نه! فقط به این تیروئید بیچاره ی بی زبان! لابد دیواری کوتاهتر از دیوار این بدبخت بخت برگشته پیدا نکرده. البته چیز عجیبی نیست! همه ی ما بارها به خودمان حمله می کنیم و هر روز حال خودمان را می گیریم و به خودمان صدمه می زنیم بعد توقع داریم توی بدن از این اتفاق ها نیفتد. می افتد بابا جان می افتد!
به هر حال خواستم در جریان باشید که دوستی دارید به این شدت باکلاس! هر جا خواستید کلاس بگذارید و قپی بیایید می توانید از نام بیماری من استفاده کنید. من راضی ام...
پ.ن: دوستان عزیز در نهایت شرمندگی باید عرض کنم که پسورد من در وبلاگستان غیرفعال شده و فعلا به لینک هایم دسترسی ندارم. به محض برطرف شدن مشکل به همه سر خواهم زد!
پ.ن 2: تبریک به الهه جویای عزیز و آقای سیاوشی...(به صورت جداگانه البته) و آرزوی خوشبختی برای همه ی تازه عروس و دامادهای هم وطن
یکی از مزایای مسافرت با وی آی پی یقینا این است که دیگر احتیاج نیست مسافران سر خواباندن بیش از حد صندلی ها شکم یکدیگر را سفره کنند و این یعنی آرامش...صندلی هایش البته آدم را یاد یونیت دندانپزشکی می اندازد که شاید برای بعضی ها خوشایند نباشد. قبل ترها یادم هست هر وقت با همسر می رفتیم ترمینال تا بلیط بگیریم همیشه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودمان برای خرید بلیط عادی یا وی آی پی، همیشه ترجیح می دادیم با اتوبوس عادی مسافرت کنیم و با بقیه ی پولش 4 تا کتاب بخریم بلکم اندکی بر فهم و شعورمان افزوده گردد. این روزها اما با گران شدن بازار کاغذ و کتاب، و فکر کردن به این که حالا که این همه کتاب خواندیم چی شد مثلا ؟ و کجا را گرفتیم؟ باز هم دست کشیدن از این افکار برایمان سخت است انگار!!! تمام این سال ها سعی کردم چیزهای ارزانتری بخرم تا پول بیشتری برای خرید کتاب داشته باشم اما با دیدن اوضاع کار هر روز ناامیدتر می شوم.
اصلا از همان وقتی که همسر مجبور شد تهران بماند بلکم بتواند آنجا کاری برای خودش دست و پا کند دلم برای همه ی آن صرفه جویی ها سوخت! دلم سوخت که همسرم بعد این همه سال درس خواندن در بهترین دانشگاه های کشور حالا باید در به در به دنبال کار باشد و مجبور شویم از هم جدا شویم. لعنت به همه ی آن درس ها و کتاب ها....
پ.ن: می دانم به زودی از نوشتن این پست پشیمان می شوم. خوب خودم را شناختم چون هنوز هم فکر کتاب خواندن برای فراموش کردن دوری همسر قلقلکم می دهد اما تا اطلاع ثانوی با علم و درس و کتاب قهرم!
پ.ن 2: باری اگر جویای چگونگی روابط با جاری جدید باشید باید بگویم که روابط کاملا از نوع حسنه بوده و من جاری جدیدم را دوست می دارم



