همه ی فرزندان من



وقتی مادر دو جین بچه باشی با این همه مسئولیت!!!!

انتخاب بانوی برتر وبلاگ نویس

بیایید مسئولیت پذیر باشیم

دیروز فهمیدم من و القاعده هم سنیم! هر دو متولد 1988 هستیم. با این تفاوت که مرا مادرم به دنیا آورد و القاعده را بن لادن. حالا من گشتم و گشتم تا یک نکته ی اخلاقی مثبت در وجود این القاعده پیدا کنم که بشود ازش یاد گرفت. تنها چیزی که به ذهنم رسید مسئولیت پذیری بود! القاعده خیلی مسئولیت پذیر است. این گروه تروریستی هم سن و سال من یک خصوصیت خوب دارد. اصلا حتی بدترین ها و کثافت ترین ها هم خصوصیت خوب دارند. می خواهم مسئولیت همه ی کارهایم را به عهده بگیرم...چه خوب چه بد! می خواهم مسئولیت پذیر باشم آن هم در حد القاعده!

قهرمان ماجراجوی سابق و وبلاگ نویس امروز

سال ها قبل یکی از سرگرمی های زندگی ام این بود که آخر زمستان توی جیب کاپشن ها و بارانی مشکی دراز مسخره ام مقداری پول و یک نامه و یک سری چیزهای دوستن داشتنی کوچولو موچولو می گذاشتم و لباس های زمستانی را می گذاشتم توی چمدان تا سال آینده پیدایشان کنم و کلی ذوق کنم با دیدن پول ها و آن نامه و به مسخرگی افکار پارسالم بخندم. حتی یادم هست یک بار وقتی دبستان بودم داخل یک صندوقچه ی فلزی کوچولو را پر از سکه های 5 و 10 تومانی کردم و داخل باغچه کنار درخت لیموشیرین دفنش کردم. پنج شش ماه بعد وقتی زمین را می کندم باغچه پر از کرم های دراز صورتی رنگ بود و هر بار که یک قاشق خاک برمی داشتم یکی دو تا کرم تبدیل به دو قسمت می شدند و یک سری چیزهای ژله ای از داخل شکمشان بیرون می زد که بوی ماهی گلی سر سفره ی عید را می داد. وقتی صندوقچه را پیدا کردم حس آن دزد دریایی یک چشم که به جای یکی از دست هایش یک قلاب بود و همیشه به دنبال گنج می گشت و بالاخره هم پیدا می کرد را داشتم!!! و بعد به سبک همین شخصیت های توی کارتن ها سکه ها را از بالا می ریختم پایین و کلی ذوق می کردم و با صدای بلند می خندیدم. صندوقچه حسابی زنگ زده بود و داخلش پر از خاک و کثافت بود. حتی یک نامه هم کنارش گذاشته بودم که داخلش یک سری علامت هایی بود که هر چه فکر می کردم یادم نمی آمد چی بودند و چندین روز طول کشید تا فهمیدم منظورم چی بوده!!! کلا عاشق این جور ماجراجویی ها بودم. 

حالا اما می آیم اینجا  می نویسم و گاهی که آرشیو را زیر و رو می کنم به بعضی از افکار قبلم می خندم! با بعضی ها اما گریه می کنم و گاهی هم تاسف می خورم! 

نقاشی های من


غم توی چهره ی ما غم فراق است...


این هم میوه ی عشق من و آقای خاص


این هم شهر ما...

+ توضیح این که هر سه نقاشی را همین الان با paint کشیدم.تقدیم به مخاطب همیشه خاصم...

بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

دیشب که اخبار در حال پخش وقایع این روزهای سوریه بود عجیب دلم گرفته بود. فکرم پیش بی خانمانان و بازماندگان جنگ بود. به هزاران و شاید میلیون ها آواره ای فکر می کردم که وقتی شب سر بر بالین می گذارند امیدی ندارند طلوع صبح فردا را ببینند. به کودکان یتیمی فکر می کردم که بی گناه در آتش قدرت طلبی ها و زیاده خواهی های یک عده نفهم می سوزند و روحم مچاله می شد. آخر مگر فرقی هم دارد که آدم با سلاح شیمیایی کشته شود یا با بمب و موشک؟ چرا فقط کشتن با سلاح شیمیایی اووف است و دل جامعه ی جهانی را به درد می آورد؟ قول می دهند که دیگر از سلاح شیمیایی استفاده نکنند و یک جور دیگری آدم بکشند که بد نباشد. 

توی همین فکرها بودم که جمله ای مانع از جاری شدن اشک های همیشه دم مشکم شد. خواهرم با حالت اندوهناکی پرسید: آخی!!! بیچاره زکیه! یعنی الان زنده ست؟! همین یک جمله کافی بود تا به سال های دور برگردم به زمانی که کلاس پنجم بودم. زکیه را یادتان هست؟ همان دختر دماغ درازی که به زور می خواستند بکنندش توی پاچه ی پسری که دوستش نداشت! نام سریالش سرای ابریشم بود. از زکیه خوشمان نمی آمد فقط به خاطر این که لاغر و دراز بود و دماغش یک قوز گنده داشت. به جایش همه سوزان نجم الدین را دوست داشتند چون زیبا بود. کسی چه می داند شاید پسرهای آن زمان به جای بانو سوسانو عاشق سوزان می شدند و شب ها خواب می دیدند سوزان عروس رویاهایشان است! 

بله یک زمانی که شاید شما یادتان نباشد ما سریال های سوری می دیدیم. حالا اما به خاطر همه ی کم لطفی هایی که نسبت به زکیه داشتم نگرانش هستم. یعنی حالا حالش چه طور است؟ اصلا زنده است؟!!


پ.ن: من لینک هایم را می خواهم!!!!!!

من و هاشیموتو

شنیدن نام هاشیموتو شما را یاد چه چیزی می اندازد؟ فکر می کنید چی باشد خوب است؟ مثلا نام یکی از جاهای دیدنی هیروشیما؟ یکی از فنون کاراته یا تکواندو؟ یاد فیلم های بروسلی و جکی چان و این قسم بازیگرها می افتید؟ شاید هم فقط چهره ی چشم بادامی ها توی ذهنتان مجسم شود! به هر حال جوابتان هر کدام از این ها که باشد و یا هر چیز دیگری که به مخیله تان رسیده باید بگویم که سخت در اشتباهید!!! هاشیموتو حتی با آن شخصیت جهانگرد سریال مدرسه ی موش ها (موشیرو میشونه) هم هیچ نسبتی ندارد. هاشیموتو نام بیماری این بنده ی حقیر است. قصد کلاس گذاشتن و پز دادن ندارم اما خب چه کنیم دیگر؟ نام بیماری مان هم باکلاس است! حتی از میگرن هم باکلاس تر است که بعضی ها مدام پزش را می دهند. دوستان! من هاشیموتو دارم! نمی دانم چه مرضی ست که این سیستم ایمنی من عین مازوخیسمی ها هی به اعضای خودی حمله می کند؟! البته به همه ی اعضا نه! فقط به این تیروئید بیچاره ی بی زبان! لابد دیواری کوتاهتر از دیوار این بدبخت بخت برگشته پیدا نکرده. البته چیز عجیبی نیست! همه ی ما بارها به خودمان حمله می کنیم و هر روز حال خودمان را می گیریم و به خودمان صدمه می زنیم بعد توقع داریم توی بدن از این اتفاق ها نیفتد. می افتد بابا جان می افتد! 

به هر حال خواستم در جریان باشید که دوستی دارید به این شدت باکلاس! هر جا خواستید کلاس بگذارید و قپی بیایید می توانید از نام بیماری من استفاده کنید. من راضی ام...

پ.ن: دوستان عزیز در نهایت شرمندگی باید عرض کنم که پسورد من در وبلاگستان غیرفعال شده و فعلا به لینک هایم دسترسی ندارم. به محض برطرف شدن مشکل به همه سر خواهم زد! 

پ.ن 2: تبریک به الهه جویای عزیز و آقای سیاوشی...(به صورت جداگانه البته) و آرزوی خوشبختی برای همه ی تازه عروس و دامادهای هم وطن

لعنت!

یکی از مزایای مسافرت با وی آی پی یقینا این است که دیگر احتیاج نیست مسافران سر خواباندن بیش از حد صندلی ها شکم یکدیگر را سفره کنند و این یعنی آرامش...صندلی هایش البته آدم را یاد یونیت دندانپزشکی می اندازد که شاید برای بعضی ها خوشایند نباشد. قبل ترها یادم هست هر وقت با همسر می رفتیم ترمینال تا بلیط بگیریم همیشه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودمان برای خرید بلیط عادی یا وی آی پی، همیشه ترجیح می دادیم با اتوبوس عادی مسافرت کنیم و با بقیه ی پولش 4 تا کتاب بخریم بلکم اندکی بر فهم و شعورمان افزوده گردد. این روزها اما با گران شدن بازار کاغذ و کتاب، و فکر کردن به این که حالا که این همه کتاب خواندیم چی شد مثلا ؟ و کجا را گرفتیم؟ باز هم دست کشیدن از این افکار برایمان سخت است انگار!!! تمام این سال ها سعی کردم چیزهای ارزانتری بخرم تا پول بیشتری برای خرید کتاب داشته باشم اما با دیدن اوضاع کار هر روز ناامیدتر می شوم. 

اصلا از همان وقتی که همسر مجبور شد تهران بماند بلکم بتواند آنجا کاری برای خودش دست و پا کند دلم برای همه ی آن صرفه جویی ها سوخت! دلم سوخت که همسرم بعد این همه سال درس خواندن در بهترین دانشگاه های کشور حالا باید در به در به دنبال کار باشد و مجبور شویم از هم جدا شویم. لعنت به همه ی آن درس ها و کتاب ها....


پ.ن: می دانم به زودی از نوشتن این پست پشیمان می شوم. خوب خودم را شناختم چون هنوز هم فکر کتاب خواندن برای فراموش کردن دوری همسر قلقلکم می دهد اما تا اطلاع ثانوی با علم و درس و کتاب قهرم! 

پ.ن 2: باری اگر جویای چگونگی روابط با جاری جدید باشید باید بگویم که روابط کاملا از نوع حسنه بوده و من جاری جدیدم را دوست می دارم

My dream pet

گاهی با خودم فکر می کنم اگر یک زرافه حیوان خانگی ام بود شب ها باید کنار تختم روی زمین می خوابید و فقط از گردن تا سرش روی تخت کنار خودم جا می شد!( به این شکل)  آن وقت زمستان ها اگر سرمایی بود و قرار بود برایش شال گردن ببافم احتمالا بافت شال گردنش یک سالی طول می کشید!!!! عصرها که می خواستیم با هم برویم مرکز خریدی جایی باز از در داخل نمی آمد و گردنش برایم دردسر می شد. همان بهتر که زرافه را به عنوان حیوان خانگی ام انتخاب نکردم.
این هم عکس کیفی با طرح زرافه





+ دیروز برای دیدن سحر رفتم ملاصدرا! سحر بانوی کرمانی چند روزی مهمان شیراز است و ما هم سعادت داشتیم دیروز در خدمتش باشیم. دختری بسیار مهربان که از دیدنش یک عالمه ذوق مرگ شدم. این گوشواره ی مسی (لیونل نه ها!!!) هم سوغات کرمان است که خیلی دوستش دارم!!! ممنون سحر عزیز...راستی سحر برایم قوتو هم آورده بود...

پ.ن : امروز عصر راهی سفرم. به شدت سرما خورده ام و خلاصه چند روزی نیستم و شاید دسترسی به نت نداشته باشم!

اشک هایی همیشه دم مشک

بچه که بودم وقتی گریه می کردم مامان با دست زیر چشمانم را نشان می داد و می گفت الان اشک هایت تا اینجا رسیده اند و اگر بیشتر گریه کنی مخزن اشک هایت خالی می شوند و دیگر هرگز نمی توانی گریه کنی! من هم آنقدرها کودک بودم که باور کنم. فکر می کردم باید مقداری از اشک هایم را هم بگذارم برای روز مبادا...مثلا به این فکر می کردم حالا که بابابزرگ آلزایمر دارد اگر خدای نکرده بمیرد دیگر من نمی توانم گریه کنم و این خیلی بد است! یا مثلا وقتی استرس امتحان هایم را دارم ممکن است نتوانم شب که همه خوابند کمی گریه کنم. فکر می کردم که داخل کله ی آدم از چانه تا زیر چشم پر از اشک است و اگر مخزن کامل خالی شود دیگر برای همیشه خشک می شود پس همیشه باید کمی آن ته مخزن اشک نگه دارم که باز دوباره تولید شود. این کلک مامان بدجوری گرفته بود چون گاهی وقتی گریه می کردم از مامان می پرسیدم مامان الان تا کجا رسیده؟ و مامان همیشه نگاهی به صورتم می انداخت و می گفت: چیزی نمونده تموم شه! و من تصمیم می گرفتم گریه کردن را تمام کنم! بعدها که فهمیدم مامان سرم را شیره مالیده خیلی عصبانی شدم. اما خب اشک هایم همچنان دم مشک بودند و کافی بود چند ثانیه حس بگیرم تا جاری شوند! بی بی همیشه می گفت: این سارا باید بازیگر شود! و من هی ذوق می کردم که یک روز می شوم مثل نیکی کریمی! و کلی معروف می شوم اما وقتی دخترخاله ام به من گفت که اگر بازیگر شوی هر روز باید زن یکی باشی من خیلی خجالت کشیدم و عطای بازیگری را به لقایش بخشیدم. اما همچنان این قدرت در من وجود داشت و دروغ است اگر بگویم هیچ وقت از این توانایی به عنوان سلاحی برای رسیدن به بعضی خواسته هایم استفاده نکردم! آن وقت ها گاهی استفاده می کردم و خداییش خوب هم جواب می داد. بعدها که بزرگتر شدم به نظرم خیلی زشت می آمد که یک دختر اشک هایش دم مشکش باشد! هرگز توی جمع گریه نمی کردم. گریه را نشانه ی ضعف می دانستم. مثلا حمام جای مناسبی بود برای گریه و از آن جایی که حتی اگر توی حمام گریه هم نکنم بعد از حمام چشمانم کاسه ی خون می شوند و همه این را می دانند، هیچ کس حتی شک هم نمی کرد که من توی حمام گریه کرده ام! وقتی هم که فیلم می دیدم اگر صحنه ی گریه دار داشت با زحمت کنترلش می کردم و اگر می دیدم قابل کنترل نیست مثلا یک هو هوس می کردم بروم دستشویی و تا برمی گشتم هم آن صحنه تمام شده بود.
 الان با وجود این که همچنان به این سلاح مجهزم اما دیگر از آن سوء استفاده نمی کنم. ولی هر جا لازم باشد می گذارم بیایند و بریزند و دلم قرص است که مخزنش خالی نمی شود! دیگر می دانم که اشک ریختن نشانه ی ضعف و یا قوی نبودن یک زن نیست! بلکه راهی ست برای آرام شدن! حداقل برای من که این طور است...
من وقتی می بینم اشکی جاری شده، دلی شکسته، کسی غصه دار شده، عزیزی بیمار است و... اشک می ریزم و این نشانه ی ضعف من نیست... دیگر نمی گذارمشان برای روز مبادا، اصلا شاید به قول قیصر امین پور " شاید همین امروز روز مبادا باشد"

روابط جاریانه

من دیوار نامرئی را دوست ندارم! از به وجود آمدن رابطه ای با دیواری نامرئی در بین اعضای درگیر در رابطه هیچ خوشم نمی آید. رابطه ای که هیچ گاه صمیمیت در بین اعضایش شکل نمی گیرد، اما از شکل گیری این رابطه نمی توان جلوگیری کرد. تا به امروز چنین دیواری بین من و دو نفر از اعضای فامیل به وجود آمده. یکی را هرگز نمی بینم که بخواهم برای از میان برداشتن این دیوار تلاشی کنم و آن یکی را هم که سالی چندین بار می بینم با وجود این که تلاش کرده ام اما خب بی اثر بوده است! تلاش کرده ام که دیوار نامرئی بین خودم و جاری کوچکم را از بین ببرم اما انگار نمی شود که نمی شود. شاید دلیلش این است که او نمی خواهد....قرار است به زودی صاحب یک عدد جاری جدید بشوم. با این که تا به حال ندیدمش و تنها نامش را می دانم و این که دختریست از دیار طبرستان اما از اضافه شدن یک دیوار جدید به زندگی ام می ترسم. امیدوارم این طور نباشد. دوست دارم با همه دوست باشم آیا امکانش هست؟ یا این آرزو صرفا یک آرزوی محال است؟!!



+ مدتیست خیلی از خوانندگان وبلاگم این سوال برایشان پیش آمده که من کارهای هنری ام را چه طور یاد گرفته ام. از آنجایی که این سوال زیاد تکرار می شود بهتر دانستم توضیحی در این مورد بدهم. راستش را بخواهید من در تنها کلاس هنری ای که شرکت کرده ام کلاس نقاشی بوده به مدت یک سال. به نظر من دنیای هنر بسان یک دالان تو در توست که وقتی واردش می شوی تمام قسمت هایش به هم راه دارند! اول نقاشی بعد عکاسی، خیاطی، بافتنی، گلدوزی، ربان دوزی، تصویر سازی و کلاژ پارچه ای و فکر کنم این ها همین طور ادامه پیدا کنند. برای هیچ یک کلاسی نرفته ام فقط سعی کرده ام کمی خلاقیت داشته باشم. دف و تمبک زدن را هم دوس دارم که تا به حال فرصت نشده امتحانشان کنم. نمی دانم این خوب است که آدم هنر را غریزی یاد گرفته باشد یا نه؟ شاید از این جهت خوب باشد که لازم نیست پول کلاس های مختلف بدهی و بد باشد چون به صورت علمی یاد نگرفتی که بتوانی به راحتی دیگران منتقل کنی. خب یکی از آرزوهای من این است که هنر را به صورت علمی هم دنبال کنم اما فعلا فرصتش برایم پیش نیامده! فعلا تنها شروع به خواندن کتاب هایی درباره ی عکاسی کرده ام و علاقمندم بیشتر بدانم...

پ.ن: احتمالا هفته ی آینده بابت جشنی که برای شروع یک رابطه ی جدید برپا می شود چند روزی تهران باشم و چند روزی را هم شمال! به هر حال گفتم که گفته باشم.

پ.ن 2: اصلا این واژه ی "جاری" را کی اختراع کرد؟ به نظرم خیلی بی معنی ست. همان همروس( هم عروس) خودمان بیشتر معنی این رابطه را می رساند. درود بر شیرازی ها:)))))

ترافیک

دیدن کودکی زیبا با چشم ها و موهای روشن از داخل 206 کنار اتوبوس که به تو لبخند می زند و دست های کپلش را برایت تکان می دهد می تواند تمام خستگی ها و اعصاب خوردی های گیر افتادن توی ترافیک سنگین خیابان نادر را از تن و روانت خارج کند! آن وقت است که تو هم ناخودآگاه لبخند می زنی و زیر لب قربان صدقه اش می روی! فرشته ای که خدا فرستاده تا حالِ آن لحظه ات را خوب کند...



+ یک بار دختربچه ای به همین اندازه زیبا را جلوی بازار تجریش دیدم! دقیقا مثل همین عکس

من گاو نیستم اما گاوها را دوست دارم!

اگر تا الان ذره ای هم شک داشتم امرزو تبدیل به یقین شد! بله یقین پیدا دارم که اگر دو تا شکم داشتم حتما یکی اش را از دست بعضی از این دامدارها جــــــــــر می دادم و خلاص! ای مار بزند آن زبانشان را که برای هر سوالی هم جوابی در آستین دارند! هزار تا اخطاریه بابت بالا بودن درصد آب شیر دامداری پسر رسول صادر کرده ام اما افاقه نکرده. چند روز پیش که احضارش کردم تا برای بار هزارم تذکر بدهم جواب می دهد: تابستان است دیگر! گاوهای بیچاره تشنه می شوند و زیاد آب می خورند! تو خودت از وقتی تابستان آمده بیشتر از قبل آب نمی خوری؟؟!!! لامصب رسما دارد مرا با گاوهایش مقایسه می کند :دی درست است من به گاوها علاقه دارم آن هم به خاطر چشم های شهلایشان اما خب گاو که نیستم! لطفا راهنمایی ام کنید که این قضیه را در کدام قسمت از دلم جای دهم؟!
تازه امروز که جناب دکتر و دار و دسته اش از دانشکده برای بازدید از شرکت ما آمده بودند به این قضیه شک کرده بودند که بعضی هایشان برای پایین آوردن بار میکروبی وایتکس می ریزند توی شیر! بعله ! ای کسانی که در خانه نشسته اید و خوشحالید که شیر می خورید که پوکی استخوان نگیرید و لبنیات سالم مصرف می کنید تا پروتئین و کلسیم بدنتان تامین شود!!! بدانید و آگاه باشید که این آب ژاول است که نوش جان می نمایید!
البته برای این که یک طرفه به قضاوت نرفته باشم این را هم اضافه کنم که اگر دولت از این صنف حمایت می کرد تا اگر مشکلی برای شیرشان پیش آمد حمایتشان کند مجبور نمی شدند وجدانشان را لگدمال کنند و هزار تا کوفت و زهرمار بریزند توی شیر به خورد ملت بدهند تا ورشکست نشوند!

+ این هم یک کار نیمه تمام که این روزها درگیرش هستم. البته ایده ی طرح روی کیف از خودم نیست. حتما خودتان حدس زده اید که هر کجا پای زرافه ای در میان باشد نام ف@طمه می درخشد. البته این کیف سفارش ف@طمه نیست. صرفا یک تمرین است...

پ.ن: همین الان آمپول مامان را تزریق کردم. همچین دختر شجاعی هستم من!:))

آقوی همساده همکار من است

خدایا ممنونم از این که آقوی همساده توی شرکت همکارمان است. از این که وقتی شیرها را مرجوع می کنند حتی اندازه ی سر سوزنی هم نگران نمی شود و هی به سبک آقوی همساده قهقه سر می دهد، با این که حتی یک بار هم برنامه ی کلاه قرمزی را ندیده چون حتی روزهای تعطیل هم سر کار است. از این که این شخصیت بامزه ی تلوزیونی را وارد زندگی ام کردی ممنونم! آقای "ک" حتی از تکیه کلام "ینی دااااااغون شدما" هم استفاده می کند!
من خودم کشفش کردم...همکارم از خنده روده بر شده بود و می گفت ما 5 سال است با هم همکاریم اما ذره ای به شباهت آقای "ک" و آقوی همساده شک نکرده بودم! گفت برای هر کسی گفته او هم حسابی خندیده و به این تیزبینی احسنت گفته!
من به دست اندرکاران سریال کلاه قرمزی پیشنهاد می دهم اگر روزی به صداپیشه احتیاج داشتند و در دسترسشان نبود حتما به آقای "ک" مراجعه کنند!
خلاصه این که خواستم بدانید و دلتان بسوزد که همکاری به بامزگی آقوی همساده همکارتان نیست تا هی به مشکلات بخندد و شما را هم بخنداند! خدایا ممنون

این پست صرفا به خاطر برانگیختن حس حسادت شما نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!